خونِ خاطره

 

یادنامۀ نصیب نصیبی

 

علی فرهمند:

«نصیب نصیبی» در تنگنای فراموشیِ زمان، به دست تنگ‌نظریِ دوران، با کور-سویی که حتّی نمی‌توانش گریان -آزرده جان، مُرده شد. تبعات این جمله از زوال فرهنگیِ اکنون پیدا، و نه‌تنها نصیب -که بی‌شمار مردمان- شهیدِ این خفقان -که کار شمارش از عَهدِ رسانه و عُهدۀ رساننده خارج و تعدادِ اعداد، چیزی جز اندوه در بر نخواهد داشت؛ امّا چه پنهان که زمان، تیزترین پرده برانداز -که آب‌بستن‌هاست علّت عطش امروزیان. افسوس که این مردمان، گوشه‌ای از گوش را به شنیدن دم نمی‌زنند.

نصیب نصیبی (متولد ۲۰ فروردین ۱۳۱۹) فیلم‌ساز بود؛ امّا هیچ‌گاه بخت و زمانِ ساخت فیلم بلندِ سینمایی نداشت و نیافت؛ امّا از گفته‌ها و نوشته‌ها پیداست پیش از انقلاب، آثارش مورد توجه عده‌ای قرار گرفت، نورِ چشمانِ «رهنما» بود، و تنها با ساخت چند کارِ -شاید- تجربی، سری داشت میانِ سرها. پس از انقلاب امّا ناتوانی در ساخت فیلم‌های مطلوب، حصری ناخواسته بَرِ این رخداد کشید. در وهلۀ نخست ممکن است تعداد آثارِ کوتاه و نیمه‌بلند، راه به خاطرۀ چنین توصیفات ندهد -که در کارنامکِ آشکار او سه-چهار فیلم کوتاه و نیمه بلندِ داستانی و مستند، و در تصدیق پنهان‌اش حدود بیست مستندِ بی‌نام، به گوش می‌رسد؛ امّا نخست، در آثار غیرمستند او چیزی هست که آدمی را می‌هراساند و به فکر وامی‌دارد و دگرگون می‌کند و به قول خود او -در یادداشتی دربارۀ «سیاوش» ِ رهنما: «رازی در فیلم‌هاش نهفته است که رازِ بشریت است. راز عشق و هستی است» و بعد، نصیب با همان دو-سه فیلمِ غیرمستندی که ساخت، سر زبان‌ها اُفتاد، و رسانه‌های مکتوب، سرِ هر فیلم کوتاه یا نیمه‌بلندش با او به مصاحبه می‌نشستند، و فیلم‌هاش حتّی در خارج از مرزهای ایران تحسین شد. آثارش آوانگارد بود -از نخستین آوانگاردهای سینمای ایران به شمار، و شعر می‌دانست -یکی از امضاءکننده‌گان بیانیۀ شعر حجم. این دو گزاره امّا با رخنه در آثارش بیانِ حقیقی خود را می‌یابند که چنان در فیلم‌های نوگراش، شعری نامتعارف را به آغوش تصویری ناهنجار سوق می‌دهد که در کمتر آثار ایرانی سراغ. نصیب سورئالیست بود و نگاهش شبیه به هیچ ایرانیِ فیلم‌ساز. فکر و فرمش را بیش‌تر می‌توان در نوشته‌های نعلبندیان جست‌وجو کرد تا آثار سینمایی. می‌توانست یکی از فیلم‌سازان برجستۀ سینمای ایران باشد اگر فضا و اگر زمان می‌گذاشت و اگر چشم‌هاش به خاموشی نمی‌رفت؛ نصیب پس از مدّتی سپری کردن در انزوایی به ناچار، و پس از دونده‌گی‌ها به قصد ساخت فیلم، نیمه-کور شد. اگر چنین نمی‌شد، تمرین‌های اکنونِ نصیب راه به پخته‌گی می‌داد و خوب یا بد، چیزی می‌توانست باشد که اکنون نیست. نصیب ناقص مُرد.

نخست قرار نبود حسِ بیگانه‌گی حاصل از آثار نصیب، راه به یادنامه‌ای چنین دردسرساز دهد که نگارنده فارغ از این، یک کتاب منحوس و مفصل -از این گونه آفات که جان می‌خورند- در دست دارد که برای هفت پشت می‌تواند بس، امّا از شما چه پنهان که او، خوردن جان خود به دست نیاکان را به جان می‌خَرَد، و چون از آن حواس غریبِ حاصل از آثار نصیب، سال‌ها می‌گذرد و در طول این دوران هیچ‌کس تن نداد به چنین دردسرها، ناگزیر دست به کار. نتیجه شد گفت‌وگو با پنج نفر از نزدیکانِ نصیب و قرار به چند یادداشت بود که پرونده‌ای تشکیل دهد برای، (و به احترام) فیلم‌ساز مهجور و کور، قربانیِ جور زمان: نصیب نصیبی؛ امّا روند شکل‌گیری پرونده -به دلایل مختلف- طولانی شد و از خیر انتشار پرونده‌ای مفصل گذشتم و به گفت‌وگوها بسنده کردم. این چند گفت‌وگو نامش پژوهش نیست و اگر باشد بسیار ناقص است. نه لیستی از فیلم‌های بی‌نامِ نصیب تهیه کردم و نه داوری و ارزیابی از آثار او -در قالب یک مطلب جداگانه- ارائه داده‌ام. یقیناً شعله نیست امّا شاید خردک شرری است که راه به «پژوهش» می‌دهد. از سوی دیگر بعید دیدم این نیم-ویژه‌نامۀ گفت‌وگو-محور بدون سانسورِ همیشه‌گی مطبوعات و بی‌ بهانۀ کمبود فضای کافی (برای سینماگری که نسل جوان کم‌تر با آثارش آشناست) در نشریات چاپی منتشر شود و گفتم کجا بهتر از همین‌جا؛ بنابراین آن را به‌طور اختصاصی در سایت شخصی خودم به نشانی (https://alifarahmand.com) منتشر کردم. ضمناً نه روی عکس‌هایی که برای اولین‌بار منتشر می‌شود برچسب زده‌ام (که فخر و امتیازی نیست انتشارشان از سوی شخص بنده) و نه هرگونه کپی‌برداری پیگرد قانونی (و از این حرف‌ها…) دارد. تنها امید دارم خوانده شده و شاید نواقصش از جانب علاقه‌مندان برطرف شود.

گفت‌وگوی نخست با «امید روحانی» انجام شد؛ ظاهراً از دوستان نصیب، و کسی که -تنها به گفتۀ خود- در روزهای نابینایی، همراه نصیب بوده؛ امّا فارغ از آن، این بحث حول مباحث تاریخی می‌گردد و خواننده را بیش‌تر به فضای فرهنگی پیش از انقلاب نزدیک می‌کند. دومین صحبت با برادر نصیب، «بصیر نصیبی» شکل گرفت؛ مؤسس «سینمای آزاد» و همکار و همراه او تا انقلاب ۵۷. «همایون امامی» به عنوان دوست نزدیک نصیب سومین کسی بود که پای صحبت نشست و بعد، حرف‌های «شهناز صاحبی»؛ بازیگر -و همسر نصیب- و کوتاه-جملاتی از «نیاتوس نصیبی» -فرزندِ نصیب- آخرین بخش گفت‌وگو را تشکیل می‌دهد. این یادنامه کوششی است برای شناخت و درک نسبی شخصیت بیگانه‌ای به نامِ «نصیب نصیبی» -بی‌هیچ تلاش در اسطوره‌پردازی. و امید است خواننده با ورود به زندگی و آثار او، به یاد بیاورد نه خاطره -که خونِ خاطره را؛ که گاه خاطرات -از سر بی‌حواسیِ ما- خون‌ریز می‌شوند، و هنگامِ یادآوری، تصویر مجروحی از خاطره با ما خواهد ماند تا لحظۀ مرگ.

 

 

گفت‌وگو با امید روحانی

 

ع. ف: آشنایی شما با نصیب نصیبی برمی‌گردد به…؟

ا. ر: به آغاز فعالیت تلویزیون ملی ایران؛ زمانی که آقای «قطبی» از طرف پهلویِ دوم مسئول تأسیس تلویزیون ملی شد. «قطبی» برای پیش‌بُرد کار سراغ دو نفر رفت؛ یکی «فرخ غفاری» و دیگری مستندسازی است که اکنون در پاریس زندگی می‌کند…!

ع. ف: مصطفی فرزانه

ا. ر: بله. «فرزانه» پیش از تأسیس تلویزیون ملی، در وزارت فرهنگ و هنر کلاس‌های سینمایی برگزار کرده بود. وقتی «قطبی» برای راه‌اندازیِ تلویزیون سراغ این دو نفر رفت، نتیجه آن شد که دفتری دایر شود برای ساخت مستندهای تلویزیونی با مشارکت «غفاری» و «فرزانه»؛ امّا خیلی زود کارهای این دفتر به «فریدون رهنما» سپرده شد.

ع. ف: و دلیلش؟

ا. ر: به چند دلیل: اولاً هم «غفاری» و هم «فرزانه» مشغول کارهای دیگری بودند و پس از چندی متوجه شدند نمی‌توانند تمام وقت خود را صرف این کار کنند، ثانیاً ایدۀ تأسیس دفتر تولید فیلم‌های مستند تلویزیونی مال «غفاری» و «فرزانه» بود و شاید توان اجرایی در خود نمی‌دیدند؛ امّا در آن زمان کدام عامل اجرایی بهتر بود از «رهنما»؟ ضمن اینکه تازه از فرانسه برگشته بود و یک «فرانکوفیل» دوآتشه محسوب می‌شد، و پُر از ایده‌های ناب، در خانواده‌ای فرهنگی بزرگ شده بود و اصل و نسب‌اش برمی‌گشت به «زین‌العابدین رهنما». در اواخر دهۀ ۳۰ خواهرش -فریده رهنما- در رادیو برنامه‌ای داشت دربارۀ موسیقی کلاسیک؛ خلاصه یک خانوادۀ تمامْ فرهنگی، و تمامِ آنچه را که می‌تواست جلب اعتماد کند، داشت.

ع. ف: البته فارغ از خانواده، «رهنما» خود موجب جریان‌سازی‌های مهمی شد -به خصوص در شعر و سینما.

ا. ر: و به تبع در تلویزیون. از همان ابتدا که وارد تلویزیون شد، به فکر خوراک فرهنگی بود -چه در سریال‌سازی و چه در مستندها و برنامه‌های تولیدی. مثلاً سه‌تا از بهترین فیلم‌سازان ایرانی، شاگردش بودند: «حاتمی»، «اصلانی» و «تقوایی». و اتفاقاً در آغاز تأسیس دفتر تولید مستند، «تقوایی» و چند نفر دیگر به کار گرفته می‌شوند و نصیب نصیبی هم جزو آن‌هاست. نصیب پسر-داییِ «کاووسی» بود. بیست و چهار پنج سال داشت که با «رهنما» شروع کرد.

ع. ف: البته پیش‌تر در «سینمای آزاد» هم فعالیت داشت؛ همراه با «بصیر»؛ برادرش.

ا. ر: بله. ماجرای «سینمای آزاد» این‌گونه است که وقتی «کاووسی» در تلویزیون به یک معاونت منصوب می‌شود، بودجۀ ناچیزی در اختیار «بصیر» می‌گذارد که فیلم‌های کم‌خرج و متفاوت -به اصطلاح آوانگارد- بسازد.

ع. ف: آوانگارد؟ یعنی خودشان قائل به چنین واژه‌ای بودند؟

ا. ر: چطور؟

ع. ف: آوانگاردیسم تعریف دارد و به هر فیلم آماتوریِ تجربی و خارج از جریان رسمی گفته نمی‌شود. حالا که سال‌ها از ساخت آن فیلم‌ها گذشته، گمان می‌کنم همان واژۀ «تجربی» کفایت کند. حالا چطور تلویزیون موافقت کرد؟ چون هرچند «کاووسی» پسر عمۀ آن‌ها بود؛ امّا درخواست باید توسط «قطبی» تأیید می‌شد.

ا. ر: باور نمی‌کنی «قطبی» چقدر آدم راحتی بود، و آمادۀ شنیدن ایده‌های نو. چیزی که می‌دانم این است که زمان زیادی نبرد و «قطبی» بلافاصله با درخواست بودجه موافقت کرد. خلاصه «بصیر نصیبی» می‌شود مدیر اجرایی و نصیب هم یکی از فیلم‌سازها.

ع. ف: و این دو برادر سینما را چطور آموخته بودند -تجربی یا آکادمیک؟

ا. ر: در همین کلاس‌های آزاد که تک و توک در ایران برگزار می‌شد یاد گرفته بودند. «کاووسی» هم به عنوان یک عضو نزدیک خانواده، در یادگیریِ آن‌ها بی‌تأثیر نبوده. آن دوران، تحصیلات سینمایی چندان باب نبود. «هژیر» و «شیردل» و «شفتی» و چند نفر دیگر بودند که آن‌ور سینما خواندند.

ع. ف: تعداد تحصیل‌کرده‌های آن دوران کم هم نبوده. «سینایی»، «غفاری»، خودِ «کاووسی» و …

ا. ر: منظورم این است که افراد معدودی به قصد «سینما» راهی فرنگ شدند. «سینایی» رفت پزشکی بخواند، فیلم‌ساز شد. «غفاری» هم به قصد سینما مهاجرت نکرد؛ امّا مثلاً «هژیر» مستقیم رفت «ایدک» که سینما بخواند. دلیل‌اش هم واضح: سینمای ایران چیزی نداشت که موجب شود جوانان با هدف یادگیری سینما راهی دانشگاه‌ها شوند. «بصیر» مثلاً؛ اصلاً دانش آکادمیک نداشت. «بصیر» مدیر بود و مدیر خوبی هم بود. «بصیر» در «سینمای آزاد» نقشی را داشت که الآن فارابی برای کل سینمای ایران ایفا می‌کند؛ طرح تصویب می‌کرد و بودجۀ مختصری به آثار اختصاص می‌داد و تجهیزاتِ حداقل ساخت یک فیلم آماتوری -تجهیزات البته واژۀ درستی نیست؛ دو-سه تا دوربین هشت و شانزده بود در برابر خیل عظیم جوانانی که می‌خواستند فیلم بسازند. مثلاً من اولین بار «عیاری» را آن‌جا دیدم.

ع. ف: گمان می‌کنم مانیفستِ کلی سینمای آزاد برگرفته از جنبش دهۀ پنجاه سینمایی انگلستان -با همین نام- بود که توسط مستندسازانی چند -و نیز «اَنگری یانگ مِن»ها- علیه سینمای پروپاگاندا و صرفاً تجاری به وجود آمد؛ امّا…

ا. ر: ببین این‌ها حرف‌هایی است که نمی‌شود انکارش کرد؛ امّا پشتوانۀ فرهنگی «اَنگری یانگ مِن»ها قابل قیاس با میل جوانان سینمای آزاد که دوست دارند فیلم بسازند امّا پول ندارند نیست. سینمای آزاد آلترناتیوِ چیزی نبود. آلترناتیو بودن یک تفکر، یک اندیشه می‌خواهد. سینما-آزادی‌ها می‌خواستند فیلم بسازند و این بهترین راه برای تمرین آن‌ها بود. پول و دوربین و برو بساز. چرا کسی نباید از این امکانات استفاده کند؟ ضمن اینکه آلترناتیو بودن، خطر دارد و تهدید کننده است؛ امّا واقعاً فیلم‌های سینمای آزاد خطری برای جریان اصلی سینمای ایران محسوب نمی‌شد. اصلاً مگر کجا آن فیلم‌ها را نمایش می‌دادند؟ مثلاً دانشگاه شریف سابق یک سالن بهشان داده بود و هفته‌گی فیلم‌هاشان را نشان می‌داد. ضمن اینکه خیلی از سینما-آزادی‌ها بعدها وارد سینمای فارسی شدند.

ع. ف: بله، در ادامۀ سؤال‌ام می‌خواستم برسم به اینکه بیشتر یک کلوپ فیلم‌سازی بود تا یک جریان -که این به معنای تقلیل آن نیست. بهرحال «بصیر نصیبی» کار بزرگی برای برخی فیلم‌سازان این مملکت کرده.

ا. ر: شکی نیست؛ امّا قائل به واژۀ مانیفست نیستم. کار سینمای آزاد صرفاً در سهل کردن فیلم‌سازی برای جوانانِ با استعداد خلاصه می‌شد.

ع. ف: در ضمن اغلب آثار، کوتاه یا نیمه‌بلند بودند و کسی از فیلم‌های هشت و سوپر-هشت و گاه شانزدهِ -حتّی خیلی خوب- انتظار مقابله با فیلم‌فارسی ندارد؛ بنابراین بیش‌ترِ فیلم‌ها سینمای آزاد را هم در بهترین حالت می‌شود در دستۀ سینمای تجربی جای داد.

ا. ر: بهترین دسته‌بندی است؛ چون اغلب فیلم‌سازان سینمای آزاد در فیلم‌های کوتاه خود، خلاف جریان مرسوم -چه در قصه‌گویی و روایت و چه در نوع تصاویر- عمل می‌کردند. از «عیاری» تا «محمدعلی سجادی» -که فیلم‌ساز پُرکار سینمای آزاد محسوب می‌شد، همه در متفاوت بودن تلاش می‌کردند. و البته کارهای -به نظر من یکی از برجسته‌ترین فیلم‌سازان سینمای آزاد که جزو فراموش شده‌گان است؛ «حسن بنی‌هاشمی»، نیز آثار متفاوتی بودند. اگر بحث آوانگارد باشد، سینمای آزاد پدیدآورِ چند اثر آوانگارد بود که یکی‌اش مالِ «بنی‌هاشمی» است.

ع. ف: در واقع سینمای آزاد بستری شد که چند آوانگارد به وجود آیند امّا اغلب آثار ساخته شده توسط «سینمای آزاد» -که تعداد قابل توجهی هم هست- صرفاً متفاوت بودند نه آوانگارد. به نظرم کار مهمِ دیگر سینمای آزاد، برگزاری جلسات نقد و بررسی فیلم‌ها بود.

بله، هفته‌گی فیلم نمایش می‌دادند و نقد و بررسی. کار مهمی است همان‌طور که «غفاری» و «گلستان» در سینماتک خود همین کار را می‌کردند.

ع. ف: از نصیب خیلی دور شدیم…

ا. ر: این‌ها را گفتم که بگویم اولین مواجهه‌ام با نصیب و «بصیر» در سینمای آزاد و با دیگر جوان‌های جویای نام و فضایی چنان که شرح دادم رخ داد. نصیب سینما می‌دانست. نصیب خودش را بالاتر از سینما-آزادی‌ها می‌پنداشت -چونان که بود. حتّی فیلم‌هاش را هم در سینمای آزاد نساخت. وقتی دفتر «رهنما» تأسیس شد، نصیب شخصاً رفت پیش «رهنما» و اولین فیلم‌اش را ساخت. بودجه‌اش را هم خود تلویزیون داد. اسم‌اش…

ع. ف: مرگ یک قصه. البته پیش‌تر «خون یک خاطره» را ساخته که ظاهراً مشکلی برای پوزیتیوها پیش آمده و کسی فیلم را ندیده، و به عنوان فیلم اول، «مرگ یک قصه» سرِ زبان‌هاست.

ا. ر: بله. و پس از آن «چه هراسی دارد ظلمت روح»

ع. ف: بین این دو البته یک مستند هم هست به نام «معبد آناهیتا»، ضمن اینکه مستندهای زیادی ساخته بدون اینکه نام‌اش در تیتراژ درج شود.

ا. ر: بله. در «مرگ یک قصه» دوست بسیار نزدیک من هم بازی می‌کرد؛ «رضا پودات». خلاصه نصیب راه فیلم‌سازی‌اش را پیدا کرد و فیلم‌های بعدی‌اش نیز در همین حال و هوا بودند، و پس از چندی، شد یکی از نور چشمی‌های تلویزیون. همان مستندی که گفتی هم از سلسله مستندهایی است که «رهنما» به چند فیلم‌ساز دستور داد بروید و یک تکه از این مملکت را تصویر کنید و بیاورید. حاصل شد آثاری مثل «باغِ سنگی» ِ کیمیاوی و «بادِ جن» و «اربعین» ِ تقوایی و چند فیلم از «آزادی‌ور» و آن همه اثر خیره‌کننده، و «معبد آناهیتا» هم جزو این آثار بود.

ع. ف: این کار «رهنما» قابل ستایش است؛ امّا شاید به نتیجۀ مطلوب نرسید چون اغلب افرادی که این فیلم‌ها را ساختند، به معنای واقعی آرتیست بودند (هستند) و حاصل کار، یک مستند پژوهشیِ صرف نشد -و البته چه خوب که نشد؛ امّا «رهنما» برای تلویزیون -در بخش ایران‌شناسی- کار می‌کرده و لابد انتظار دیگری داشته!

ا. ر: اغلب همین فکر را می‌کنند؛ امّا ستایش‌آمیزتر این است که «رهنما» همین را می‌خواست: یک پژوهشِ تماماً آرتیستیک. باور می‌کنی؟ آن هم برای تلویزیون.

ع. ف: آن زمان‌ها از بحث‌های رایج امروز مثل «برنامۀ مخاطب-محور» و این چیزها خبری نبود؟

ا. ر: مخاطب را داشتند تربیت می‌کردند. بگذریم… ایدۀ «رهنما» آن‌قدر بکر بود که دو سه سال بعد، وزارت فرهنگ و هنر ایده را قاپید و این‌بار مستندهایی پژوهشی از ایران -و به دور از آن دیوانه‌گیِ هنرمندانه- ساخته شد؛ مستندهایی کاملاً حرفه‌ای.

ع. ف: مستندهای «طیاب» مثلاً؟

ا. ر: و «هوشنگ شفتی». «طیاب» از سال‌های چهل و هفت-هشت با مستندهایی دربارۀ مساجد شروع کرد. «شفتی» هم علاقه‌مندیِ مستندسازی‌اش را بُرد سمت عشایر و تصاویر معرکه‌ای گرفت. حتّی قرار بود «بومِ سیمین» ِ «شیردل» حاصل همین نگاه باشد که زرنگی کرد و زیرآبی رفت سمتِ «ندامت‌گاه» و «قلعه»؛ امّا «رهنما» در عین اینکه کار پژوهشی می‌ساخت، می‌گفت فیلم خودتان را بسازید. «رهنما» به قیمت «مخاطب» کسی را محدود نمی‌کرد. تلویزیون را هم مجبور می‌کرد پول بپردازد. از بهترین افرادی که یک کار پژوهشی و در عین حال هنری ساختند، «ناصر تقوایی» بود و نصیب نصیبی -چه «معبد آناهیتا» و چه فیلم‌هایی بدون نام که تو نمی‌دانی کدام‌ها هستند و از من بشنو حرف ندارند. ضمن اینکه همین تفکر باعث شد آثار نامبرده راه پیدا کنند به جشنواره‌های فیلم و گاه موفقیت‌های جزئی.

ع. ف: نیمی از فیلم‌های بدون نام‌اش را دیده‌ام: «یوشِ نیما»، «از اصفهان تا ابرقو»، «راندن بیمار از تن بیماران»، «گووانی»، «شاه‌نامه و مردم»، «موزۀ آبگینه»، «روستا در جنگ» و چند مستندِ گزارشی دیگر که به همت «همایون امامی» از صدا و سیما بیرون آورده شد. بعد از «چه هراسی دارد…» نصیب می‌رود سمت ساخت یک فیلم غیرمستند و نمی‌شود انگار. چرا؟

ا. ر: واضح است؛ جامعه نزدیک شده بود به انقلاب. «چه هراسی دارد…» مال پنجاه است و تا چند سال بعدش هم نصیب -بدون نام- مستند می‌ساخت. زمانی رسید به ساخت فیلم خودش که حوالیِ پنجاه و شش بود و کمتر از یک‌سال بعدش انقلاب شد. البته چون ندیده‌ای درکش سخت است امّا جَوِ حاکم طوری بود که مانع از انجام هرکاری می‌شد. آدم‌ها حیران بودند ببینند چه خواهد شد و همین انتظار، انفعال به بار می‌آورد.

ع. ف: بعد از انقلاب هم باهاش در رابطه بودید؟

ا. ر: نصیب دوست خوب من بود امّا من بعد از انقلاب تا چند سال گم‌اش کردم. حتّی با «بصیر» هم خوب بودم و هیچ‌گاه نفهمیدم چرا پس از مهاجرت آن همه بد و بیراه به من حواله کرد. خلاصه چند سال بعد دوباره نصیب را یافتم؛ امّا چیزی نمانده بود به کور شدنش. آن سال‌ها بسیار تلخ شده بود. هیچ کاری نمی‌توانست بکند هرچند تک و توک کارهایی کرده بود که زند‌گی کند و زنده بماند؛ امّا به هیچ کدام از اهداف هنری خود نرسیده بود و همین امر باعث شد چنین شود. نصیب از قربانیان انقلاب بود. یک روز سراغ من آمد و متوجه شدم کور شده. چیزی شبیه به متانول بهش فروخته بودند.

ع. ف: یعنی هیچ راهی برای فیلم‌سازی‌اش وجود نداشت که چنین بلایی سرش نیاید؟

ا. ر: ببین. نصیب نور چشمی تلویزیون بود. فیلم‌سازِ تلویزیون تلقی می‌شد -با وجود اینکه هیچ فیلم بلندی نساخته بود- این خیلی نکتۀ مهمی است. همه آیندۀ درخشانی را در انتظارش می‌دیدند. غیر از بحث فیلم‌سازی و هنری، دستش در تلویزیون بند بود. حقوق می‌گرفت و وضع خوبی به هم زده بود. مسئول خرید فیلم خارجی بود و خلاصه خیلی خوش زندگی می‌کرد. حالا تصور کن چنین آدمی چند سال بعد زند‌گی‌اش واژگون می‌شود؛ کن فیکون. طبیعی است که افسرده‌گی بگیرد و آن ماجراها. با این‌حال خیلی تلاش کرد. لااقل بیست سال دوید برای چیزی که می‌خواست امّا شرایط هموار نبود. تلویزیونِ بعد از انقلاب زمین تا آسمان با مکانی که درش کار می‌کرد تفاوت داشت. فیلم‌های نصیب به درد تلویوزیون پس از انقلاب نمی‌خورد؛ امّا باز هم تلاش کرد. شرایط هموار نبود. جنگ شده بود. فضای فرهنگی عوض شده بود. امکان ساخت فیلم‌های نصیب وجود نداشت و خلاصه برای شرایطی که بود طبیعی بود و برای نصیب، بدشانسی. بماند که تا چند سال اول انقلاب، خودش را از انظار پنهان می‌کرد.

ع. ف: چرا؟

ا. ر: یک ترسی که خیلی‌ها داشتند. بهرحال جزو اِلیتِ جامعه و برای تلویزیون ملّی کار می‌کرد. باور کن ترس داشت.

ع. ف: بعد از اینکه مطلع شدید کور شده چه کردید؟

ا. ر: فوراً سپردمش به دوستان پزشک و شاید ده درصد بینایی‌اش برگشت. تنها نور می‌دید و بسیار محو. دیگر چشمی نداشت که فیلم بسازد.

ع. ف: چرا نرفت؟

ا. ر: مگر آن‌ها که رفتند چه کردند؟ در هر دو حالت کاری نمی‌شد کرد. مگر «کیمیاوی» که رفت چه کرد؟

ع. ف: بهرحال برای تلویزیون فرانسه فیلم ساخت. «خندق» و چندتای دیگر.

ا. ر: آن فیلم‌ها که صرفاً برای گذران زند‌گی است. کسی ندیده. ماندگار هم نشده. از من می‌شنوی خودِ فیلم‌سازش هم دفاعی در برابر ایراداتش ندارد. «شهید ثالث»اش اشتباه کرد که رفت چون اگر مانده بود، مهم‌ترین فیلم‌ساز ایرانی -در سطح جهان- تلقی می‌شد، دیگران که جای خود دارند؛ امّا نمی‌دانم نصیب چرا نرفت! عشق به ایران؟ امیدواری به بهبود اوضاع؟ واقعاً نمی‌دانم. تنها چیزی که من را اندوه‌گین کرد، نه مرگ و نه فیلم نساختن‌اش که کور شدنش بود. نصیب در تمام سال‌های انقلاب، امید به فیلم ساختن داشت؛ امّا نابینایی‌اش -تا لحظۀ مرگ- به قعر ناامیدی پرتابش کرد. با اینکه تا چند، سال کوری را تاب آورد امّا به نظرم وقتی کور شد واقعاً مُرد.

 

 

گفت‌وگو با بصیر نصیبی

 

ع. ف: از «خون یک خاطره» آغاز باید. چه بلایی سرِ این «خوش‌نام» ِ نادیده آمد؟

ب. ن: با «ریورسال»ِ شانزده میلی‌متری ساخته شد و چون نگاتیو نبود، باید ازش کپی می‌کشیدند -اصلاً تلویزیون ملّی در اوایل کار، از فیلم‌های ریورسالِ شانزده استفاده می‌کرد. «سی و پنج» نبود در تلویزیون. نصیب هم فیلم را با این متریال ساخت و فرستاد برای یک فستیوال فیلم‌های آوانگارد و کپی‌اش آن‌جا گُم شد و دیگر پیدا نشد. به همین راحتی…

ع. ف: چطور بود؟

ب. ن: یک آوانگارد مثل «مرگ یک قصه» یا «چه هراسی دارد…». هیچ‌چیزش با ضوابط معمول نمی‌خواند. خودش به کمک «جمشید نِرسی» دیالوگ‌ها را نوشت. دستیارانش هم من بودم و «علی رمضانی» -که چند ماه پیش فوت کرد.

ع. ف: دیالوگ‌های «چه هراسی دارد…» هم با کمک «نعلبندیان» نوشته شده یا گفتارِ «آناهیتا» را «علی نجمی» نوشته. در دیالوگ‌نویسی وسواس خاصی داشت؟

ب. ن: می‌خواست دیالوگ‌ها نه شبیه به یک شعرِ معمولی باشد و نه حرف‌های عادی. «نعلبندیان» به همین علّت انتخاب شد؛ نوشته‌های او هم جزو آوانگاردهایی است که در دسته‌‌های معمول قرار نمی‌گیرد و آن سال‌ها انتشارشان با سر و صدا همراه بود. دیالوگ‌ فیلم‌های نصیب مثل تصویرش خاص بود -نه شعر سینمایی بود و نه تصویری آشنا.

ع. ف: و فیلم‌های سفارشیِ بدون نام می‌ساخت که امکان ساخت فیلم‌های خودش را پیدا کند…

ب. ن: نصیب حدود بیست-سی مستند ساخت و هیچ‌کدام را اسم نگذاشت. می‌گفت هرچه‌قدر هم که خوب باشند، بهرحال سفارشی هستند. نگاه کن ببین «آناهیتا» چه‌قدر کم‌نقص است؛ امّا در تیتراژ نامِ همه هست جز کارگردان. می‌گفت این‌ها فیلمِ من نیست. نصیب در اغلب جاده‌های ایران فیلم ساخته؛ راهی که می‌خورد به تنگاور، ابرقو، کرمانشاه، ابیانه… و فیلم‌هاش در برنامۀ «ایران زمین» پخش می‌شد -وابسته به بخش «رهنما» در تلویزیون ملّی.

ع. ف: غیر از مستندهای «ایران زمین»، بعد از «چه هراسی دارد…» پروژۀ دیگری در دست داشت؟

ب. ن: حتماً داشت؛ امّا باید مدّت زیادی برای «ایران زمین» کار می‌کرد تا امکان ساخت فیلم خودش را پیدا کند -که رسیدیم به انقلاب.

ع. ف: و بعد از انقلاب چه می‌کرد؟

ب. ن: در تلویزیون به عنوان تصحیح کنندۀ فیلم‌نامه مشغول به کار بود. جوان‌ها فیلم‌نامه‌هاشان را به او می‌دادند و او به نوعی متون را بازنویسی می‌کرد و سر و شکل می‌داد و آماده‌شان می‌کرد برای ساخته شدن. هرچند برای یک کارمند، کار ناجوری نبود ولی برای نصیب؛ یک آوانگارد-سازِ غریب، از مرگ هم بدتر بود؛ امّا چاره‌ای نداشت باید کار می‌کرد. مثل فیلم‌های آمریکایی که قهرمانی را نشان می‌دهد پرآوازه و بعد تحت شرایطی می‌شود خانه‌نشین، نصیب هم که با «ابراهیم حقیقی» و «عباس گنجوی» کار می‌کرد و «رهنما» فیلم‌نامه‌هاش را می‌ستود، شد پشتِ میز نشین و خوانندۀ فیلم‌نامه‌های دیگران.

ع. ف: مستندهای بعد از انقلابش…؟

ب. ن: یکی‌اش را می‌دانم که «موزۀ آبگینه» است؛ امّا چون نام نمی‌گذاشت و به من هم نمی‌گفت، ظاهراً معلوم نیست چه فیلم‌هایی ساخته. «آبگینه» را هم می‌دانم به‌خاطر حواشی‌اش: ظاهراً یک کپی از فیلم می‌خواسته برای خودش امّا تلویزیون بهش نداده و بسیار از این بابت ناراحت بود؛ امّا در کل نشد فیلمِ خودش را بسازد.

ع. ف: شاید تفاوت زندگی‌اش با فیلم‌های هالیوودی (و نه آمریکایی) که مثال زدید این است که در آن فیلم‌ها، قهرمان دوباره موقعیت نامتعادل را به تعادل می‌رساند امّا موقعیت نصیب از یک عدم تعادلِ ملودراماتیک به تراژدی تغییر کرد؛ بدتر شد؛ کور شد. ظاهراً چندی بعد، درصدی از بینایی‌اش برگشت، نه؟

ب. ن: من هم شنیده‌ام بعد از مداوا، اَشکال را ناواضح امّا می‌دیده -بسیار محو. یک عینک ذره‌بینی می‌زد و کارهای روزمرّه‌اش را انجام می‌داد. به من که بروز نمی‌داد؛ امّا بگذار اعتراف کنم که اگر من مانده بودم و مجبور به مهاجرت نمی‌شدم، نصیب به آن روز نمی‌اُفتاد. تکیه‌گاهِ نصیب من بودم.

ع. ف: یعنی کلیشه‌وار سؤال کنم پس چرا رفتید؟ یا توضیحی دارید که راه به کلیشه نمی‌دهد!

ب. ن: من چاره‌ای جز مهاجرت نداشتم. پیش از انقلاب کارمند تلویزیون بودم به سِمتِ کارگردان. انقلاب که شد، دفتر «سینمای آزاد» را تعطیل کردند؛ امّا باز هم کارمند بودم. صبح‌ها می‌رفتیم تلویزیون و تا عصر چای می‌خوردیم -کاری نبود انجام دهیم. یک روز آقای «انوار» به من گفت می‌خواهی برگردی به «سینمای آزاد»؟ گفتم ده سال «سینمای آزاد» دایر بود و این درخت دیگر بار داده و اکنون بچه‌هاش در سینمای حرفه‌ای مشغول به کار هستند؛ همین تلویزیون می‌مانم. حتّی رفتم گناباد و روی منطقه‌ای کار کردم و تحقیقات را به همراه یک فیلم‌نامه به تلویزیون -برای ساخت مستندی دربارۀ گناباد- ارائه دادم. چند وقت بعد دیدم جوابی نیامد. رفتم تلویزیون و آقای «انوار» به من گفت ما داریم ششصد کارگردان را اخراج می‌کنیم؛ امّا شما را نگه می‌داریم به شرطی که «سینمای آزاد» را دوباره راه بیندازی، و دست کرد در جیبش و کلید دفتر «سینمای آزاد» را داد بهم. با خودم گفتم دوباره دنگ و فنگ‌های اطلاع‌رسانی برای ثبت نام و آزمون ورودی شروع شد و با «انوار» مطرحش کردم که دیدم مسئله را به راحتی حل کرد. گفت ما در تلویزیون دانشجو داریم؛ افرادی که پایۀ قوی دارند؛ درس سینما خوانده و می‌خواهند فیلم بسازند -با همین‌ها شروع کن و کلاس‌ها را با اساتید کاربلد دایر کن. آمدم قبول کنم که گفت فقط یه شرط دارد: اگر انقلابی هستی، بچه‌های «سینمای آزاد» که تمایلات ضد انقلابی دارند را معرفی کن! گفتم آقای «انوار» کار ما سینماست؛ ربطی به سیاست ندارد. گفت این شرط من است و تمام. دیدم من که نمی‌توانم کسی را بفروشم –اصلاً کسی نبود که بفروشم! در ساواک که کار نمی‌کردیم، داشتیم فیلم می‌ساختیم و کاری به کار کسی نداشتیم. خلاصه چمدان را بستم و رفتم نخست‌وزیری و چون سابقه‌ای نداشتم، کارهای ویزا را انجام دادم و برای همیشه از ایران خارج شدم. حالا کلیشه بود؟

ع. ف: حتماً بود؛ امّا برسیم به نصیب… چند سال بعد از آن عارضه فوت کرد؟

ب. ن: خیلی سال گذشت؛ امّا یک‌جورهایی خانه‌نشین شده بود و دعوت کسی را -به‌خصوص برای کارهای فرهنگی- نمی‌پذیرفت -مگر سخن‌رانی دربارۀ «رهنما». به من که نمی‌گفت…

ع. ف: پس شما به عنوان یک برادر -و کسی که همواره نام‌اش کنار نصیب آمده- اطلاع چندانی از زندگیِ بعد از انقلاب او ندارید. عجیب نیست؟

ب. ن: متأسفانه ما به دلیل اختلافات خانواده‌گی از هم دور شدیم.

ع. ف: چرا مثل خیلی‌ها مهاجرت نکرد؟ این‌جا چه داشت که ماند؟

ب. ن: مادرم… آن‌جا مادرم را داشت و نصیب نمی‌توانست از او جدا شود. فکر می‌کنم یکی دو ‌بار بیش‌تر از ایران خارج نشد.

ع. ف: زمانِ نمایش «مرگ یک قصه»؟

ب. ن: بله. فیلم را برای سینماتک پاریس فرستادند و «هانری لانگلوا» بسیار از فیلم خوشش آمد. نصیب را دعوت کردند و رفت پاریس. چند وقتی هم ماند امّا باز برگشت به ایران. اصلاً کپی فیلم را سال‌ها بعد -که «لانگلوا» مُرده بود- من از سینماتک پاریس گرفتم و منتشرش کردم. با کمک دوستی در پاریس، نامه‌ای زدم به «کوستا گاوراس» و پس از پیگیری‌ها، فیلم پیدا شد و تحویل گرفتم.

ع. ف: بازخورد مخاطبان «مرگ یک قصه» در سینماتک فرانسه چطور بود؟

ب. ن: یکی از نمایش‌های پر مخاطب‌شان بود.

ع. ف: این‌جا نظر شما را می‌خواهم که بیش‌تر حاکی از شنیده‌هاست. نصیب بعد از انقلاب حسرت ساخت فیلم خودش را داشت، و به وقتِ کوری این حسرت پررنگ‌تر شد. قائل به این تراژدی هستید؟

ب. ن: از حسرت بیش‌تر است. زخمی بود که نمی‌بست؛ و تا لحظۀ مرگ ترمیم نشد. با زخمِ بزرگ زندگی‌اش ماند و مُرد. تنها نصیب هم نبود. «هژیر» که دق کرد. «آربی» چرا فیلم نساخت؟ به همین دلیل. «کیمیاوی» همین‌طور -اگر هم در فرنگ چیزی ساخته اصلاً مطرح نیست و هنوز با فیلم‌های ایرانی‌اش سر زبان‌هاست. این‌ها در شرایطی وارد ایران شدند که تمام امکانات برایشان مهیا بود. دوربین بود، پول از تلویزیون می‌رسید، آدم‌هایی هم بودند که آن‌ها را درک می‌کردند. بهترین‌هاشان را هم ساختند -و شاید بهترین‌های تاریخ سینمای ایران را- و مطرح شدند. ولی خب، ناز پرورده بودند. بعد از انقلاب هم که سنی ازشان گذشته بود، دیگر توان دونده‌گی‌های یک جوان را نداشتند -ضمن این‌که با حکومت پیشین کار کرده و بار طاغوتی را نیز حمل می‌کردند. کارشان خیلی سخت بود. یا باید می‌ماندند و یا می‌رفتند و در هر دو حالت، خیلی سخت می‌شد فیلم ساخت. چنین شد که در افسرده‌گی و انفعال ماندند -حالا در کجا مهم نیست.

ع. ف: نصیب چطور نازپرورده شد؟ جلب اطمینان تلویزیون برای ساخت همین سه آوانگارد کار سختی بوده احتمالاً!

ب. ن: بهرحال نقش «کاووسی» در فعالیت‌های ما را نباید نادیده گرفت. «هوشنگ» به نوعی برادر بزرگ ما بود و بسیار بهمان کمک کرد.

ع. ف: میان این‌ها تنها «شهید ثالث» موفق شد ادامه دهد.

ب. ن: «سهراب» فرق داشت. اولاً ناز پرورده نبود؛ قبل از انقلاب به سختی جلب اطمینان کرد. بعد از انقلاب هم واقعاً سختی کشید برای هر فیلمش. ثانیاً تعلقی به چیزی نداشت. حرفش از بیش‌تر از سایرین همه‌گیر بود. «سینما» را ابتدا در سالن‌های سینما، و بعد در کوچه‌ها و خیابان‌ها و در زندگی آدم‌ها آموخته بود. «سینما» را زندگی می‌کرد. همیشه می‌گفت «مخملباف» می‌گوید من در زندان «سینما» یاد گرفتم، در زندان می‌شود «سینما» آموخت؟ و غش‎‌غش می‌خندید…

 

 

گفت‌وگو با همایون امامی

 

ع. ف: آغاز آشنایی‌تان با نصیب…

ه. ا: از «سینمای آزاد» شروع شد. (من اصلاً سینما را از آن کلاس‌ها آغاز کردم). «بصیر نصیبی» مدیر «سینمای آزاد» بود و با او آشنا بودم و سر و کارم با او و اساتید «سینمای آزاد» مثل «حسن بنی‌هاشمی» بود؛ امّا گاهی نصیب را هم می‌دیدم -دوستش نبودم فقط می‌شناختمش. سال‌های ۵۳-۵۴ بود که سینما «سینه موند» با همکاری «سینمای آزاد»، هفته‌گی فیلم نمایش می‌داد -تحت عنوان «سه‌شنبه‌های بهتر»، یا چیزی شبیه به این… فیلم‌های «گدار» یا «برسون» را در «سینه موند» دیدم. الآن نمی‌دانم نام سینما چه شده…

ع. ف: نامش که شد «قیام»؛ امّا فکر می‌کنم به تماشاخانه تغییر کاربری داده است.

ه. ا: آن‌جا در کنار فیلم‌های خارجی، گاهی فیلم‌های جوانان ایرانی هم پخش می‌شد. مثلاً فیلم «اصلانی» بود؛ «جام حسنلو»، «سیمرغ» ِ «ابراهیم وحیدزاده» بود و البته «چه هراسی دارد…» ِ نصیب. اولین مواجهه‌ام با جهان سینماییِ نصیب آن‌جا بود. راستش فیلم‌هاش را دوست نداشتم -چنگی به دل نمی‌زد. این‌ها گذشت و وقتی در دهۀ هفتاد به عضویت انجمن مستندسازان درآمدم، با نصیب از نزدیک آشنا شدم و کار به رفاقت رسید. بارها خانه‌اش رفته‌ام و به صحبت نشستیم. حتّی باهاش مصاحبه‌هایی هم انجام دادم. بعدها دوباره آثارش را دیدم و تازه متوجه شدم فیلم‌های واقعاً جالبی هستند.

ع. ف: فقط جالب؟

ه. ا: من برعکسِ آن‌چه گفته می‌شود، نصیب را واجد یک نبوغ سینمایی نمی‌دانم؛ امّا آن‌چه روشن است اصالت جاری فیلم‌هاست. اگر نصیب را از نزدیک می‌شناختید این اصالت بیش‌تر نمود پیدا می‌کرد؛ هرچه با نصیب نزدیک‌تر بودی، با فیلم‌هاش ارتباط بیش‌تری برقرار می‌کردی. فیلم‌هاش با اینکه همسو با جریان‌های نوی فرانسه بود؛ امّا اَدای نو بودن نداشت؛ فیلم‌ها ‌چیزی بودند که خالق‌اش بود. حتماً گرایشاتی بوده؛ مثلاً به «گدار»؛ امّا تأثیر بود، نه تقلید. و در عین حال -به دلیل سرشت شاعرانه‌اش، سعی در رسیدن به یک بیان سینماییِ شاعرانه داشت -خودش یکی از آن‌ها بود که پای بیانیۀ شعر حجم امضا زد. این بیان شاعرانه البته از یک هنجارگریزی نیز خبر می‌داد. سعی کرد آن فضای ذهنی و انتزاعیِ شعر حجم را در فیلم‌هاش وارد کند.

ع. ف: همین نگاه موجب نزدیکی‌تان با او شد؟

ه. ا: نه واقعاً. حتّی امروز که فکر می‌کنم فیلم‌های نصیب آثار اصیلی هستند، سلیقۀ من نیستند. نزدیکی من به نصیب به علّت سلسله پژوهش‌های من در زمینۀ تاریخ سینمای مستند ایران بود. خب، نصیب بیش‌تر به مستندساز معروف است تا به فیلم‌سازِ داستانی. دو فیلم داستانی دارد کلاً؛ امّا چندین مستند. سال ۷۳ آغاز کردم به گفت‌وگو با مستندسازان ایران که به شکل تاریخ شفاهی، هدفی را دنبال می‌کرد. می‌خواستم ببینم مستندسازان ایرانی فارغ از اینکه یک پدیده را به تصویر می‌کشند، چقدر با ماهیت سینمای مستند، تئوری‌ها و شکل‌های مختلف روایی در مستند آشنا هستند. گفت‌وگوهایی طولانی انجام دادم با «کامران شیردل»، «کیمیاوی»، «اصلانی» و یکی از آن‌ها نصیب بود و همین موجب نزدیکی من با او شد.

ع. ف: وعدۀ ساخت فیلم داستانی از جانب مرحوم «رهنما» بوده و با حمایت او سه فیلمِ آوانگارد نصیب ساخته شد. دربارۀ ارتباط او و «رهنما» و بعد شیوۀ حمایت او…

ه. ا: اولاً توضیح باید داد که موجب برداشت غلط نشود: اینکه «رهنما» از نصیب طلب مستند می‌کرده، بیگاری کشیدن از او نبوده. نصیب مستندساز بود و اتفاقاً دوست‌دارِ مستند. آن موقعیت بارها بازگو شده که روزی «رهنما» در حضور چند تن از کارگردانان نقشۀ ایران را پهن می‌کند و می‌گوید به منظور ساخت مستند از ایران، قصد رفتن به کجا دارید؟ و آدم‌ها خودشان با میل و رغبت مستندهایی ساخته‌اند که اغلب -تا کنون- جزو بهترین مستندهای ایران به شمار می‌روند. و ثانیاً «رهنما» وعدۀ ساخت فیلم داستانی نمی‌داده که با تأخیر در عملی شدن وعده‌اش، مورد ملامت قرار بگیرد. «رهنما» شرایط فیلم‌سازی نصیب را هموار می‌کرده که این البته نیازمند شناخته‌تر شدن نصیب به عنوان مستندساز از طرف عوامل دیگر تلویزیون بوده است -بهرحال تأمین بودجه برای ساخت آن فیلم‌ها در هر دوره‌ای مشکل است.

ع. ف: پس چرا در تیتراژِ مستندها نام کارگردان ثبت نشده؟

ه. ا: «آناهیتا» نام ندارد؟

ع. ف: خیر

ه. ا: عجیب است.

ع. ف: بعد از انقلاب چند مستند ساخت؟

ه. ا: «موزۀ آبگینه» بود، یک مستند دربارۀ «آوینی» بود و …

ع. ف: ظاهراً چندتا از فیلم‌هاش را شما از صدا و سیما گرفتید…

ه. ا: بله؛ من به عنوان یک علاقه‌مند، فیلم‌هاش را خارج کردم که هم خودم آن‌ها را ببینم و هم دیگر علاقه‌مندان.

ع. ف: به عنوان کسی که در زمانی عضوِ هیئت مدیرۀ انجمن مستندسازان بوده‌اید، زندگیِ نصیبِ مستندساز را دنبال می‌کردید؟

ه. ا: احساس مسئولیت می‌کردم در قبال مستندسازی که در خانۀ پدری‌اش بازنشسته شده، مادری در بستر بیماری دارد و تازه کم‌بینا هم شده بود و تصاویر را بسیار محو و مبهم می‌دید. اوضاع چندان مناسبی نداشت. فیلم هم که به تبع نمی‌شد بسازد امّا فکر می‌کنم آن دوران مشاور فیلم‌نامه شده بود. راستش ما همیشه در مواجهه با یک مدیر دولتی گارد می‌گیریم امّا واقعاً مدیرانی هم بوده و احتمالاً هستند که کمی متفاوت عمل کردند. مدیر وقت تلویزیون -در بخش مستند- وقتی دید نصیب به چه وضعی اُفتاده به او کار داد و حمایتش کرد که لااقل در فقر کامل به سر نبرد.

 

 

گفت‌وگو با شهناز صاحبی و نیاتوس نصیبی

 

ع. ف: از ارتباطش با «رهنما» بگویید…

ش. ص: عشق‌اش «رهنما» بود. او و فیلم‌هاش را ستایش می‌کرد. من هم برای «رهنما» بازی کرده بودم.

ع. ف: نقش دختر انگلیسی را داشتید در «پسر ایران از مادرش بی‌اطلاع است». قضیۀ مستندسازی او در قبال فراهم شدن امکان ساخت فیلم‌های خودش چیست؟

ش. ص: فیلم‌های نصیب فیلم‌های متفاوتی بود و سخت می‌شد برایشان بودجه پیدا کرد. «رهنما» با «قطبی» صحبت کرده بود که شرایط فیلم‌سازی نصیب فراهم شود و «قطبی» هم گفته بود پنج مستند برای تلویزیون بساز در ازای یک فیلمِ دل‌خواه خودت. او هم قبول کرد امّا خیلی تمایل نداشت روی مستندها اسم بگذارد -به خصوص که با اولین فیلم‌اش سری در میان روشن‌فکران درآورده بود.

ع. ف: چطور آشنا شدید؟

ش. ص: سال ۴۹ بود که برای اولین بار دیدمش. در کارگاه نمایش با «ولی شیراندامی»، «مرگ پیشه‌ور» را تمرین می‌کردیم. آن‌وقت‌ها هنوز کارگاه نمایش آدم‌های زیادی نداشت. «آربی» بود و «عباس» (نعلبندیان)، «فرهاد مجدآبادی» بود -که مثلاً همان دوران روی «ناگهان هذا حبیب الله…» کار می‌کرد- و چندتای دیگر. یک شب «مجدآبادی» آمد و به من و چند بازیگر زن دیگر گفت یک فیلم‌ساز آمده هنرپیشه انتخاب کند. اگر بهتان نقشی پیشنهاد شد، حتماً قبول کنید که کارش خیلی خوب است. خلاصه نصیب من را برای «چه هراسی دارد…» انتخاب کرد و همان شب نشستیم به صحبت کردن دربارۀ نقش. دیدم اصلاً یک آدم دیگری است و با همه فرق دارد. هنری بود امّا اصلاً شبیه به روشن‌فکران هنرمندی که می‌شناختم نبود. یک جوری بود که نمی‌شود گفت چجوری.

ع. ف: همان شب دربارۀ فیلم و نقش شما چه گفت؟

ش. ص: درست خاطرم نیست امّا؛ گفت تو زنی هستی که از زندگی خسته‌ای. می‌خواهی از این دنیا به دنیایی دیگر بروی. می‌رسی به یک دَرْ که مرز بین این دنیا و دنیای دیگر است و تو تنها کسی هستی که می‌تواند از آن عبور کند و بعد… با شیطان ملاقات می‌کنی و … خلاصه صحنه‌ها را تعریف می‌کرد. دربارۀ فیلم و ایده‌های ذهنی‌اش مفصل حرف زد امّا من درست نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. هنوز هم وقتی فیلم را می‌بینم کامل نمی‌فهمم نصیب دارد چه‌کار می‌کند. ذهن عجیب و غریبی داشت که در این مملکت حیف شد.

ع. ف: و علّت اینکه نقش را پذیرفتید؟

ش. ص: برایم جالب بود ببینم نتیجۀ این حرف‌ها روی تصویر چه می‌شود. پیش‌تر نقش من به «سوسن تسلیمی» پیشنهاد شده بود. «سوسن» آمد پیش من و گفت یکی آمده بود و حرف‌های عجیب می‌زد و مثل دیوونه‌ها بود. من امّا از این دیوونه‌بازی‌هاش خوشم آمد. نقش را پذیرفتم و بازی کردم و چندی بعد فیلم سر زبان‌ها اُفتاد و سر و صدا کرد و عکس من را زدند توی روزنامه و مصاحبه و …

ع. ف: کجا نمایش‌اش دادند؟

ش. ص: در سینمای آزاد، تلویزیون، جشن هنر، دانشگاه آریامهر و چند جای دیگر.

ع. ف: بازخورد تماشاگرانِ جشن هنر چطور بود؟

ش. ص: اتفاقاً یکی از جاهایی که خیلی برای نصیب گران تمام شد همین جشن هنر بود. مخاطبان خارجی  بسیار فیلم را دوست داشتند و نصیب را تحسین کردند امّا اغلب ایرانی‌ها ما را به باد فحش گرفتند. حتّی دانشجویان شیراز می‌خواستند من را کتک بزنند که این چه فیلمی است بازی کرده‌ام.

ن. ن: تفکر رایجِ آن دوران، تفکر چپ بود که هنر معاصر را چیزی جز رئالیسم اجتماعی قلمداد نمی‌کرد و سورئال را نیز تاب نمی‌آورد. به خصوص قشر دانشجو که به علّت سن و سال، تعصب بیش‌تری به خرج می‌داد.

ع. ف: شیوۀ کارش سر صحنه چطور بود؟

ش. ص: می‌رفتیم سر لوکیشن و بر اساس ایده‌های ذهنی‌اش، به بازیگر دستورِ اَکت می‌داد. فیلم‌نامۀ مدون نداشت و در لحظه -بر اساس لوکیشن- ایده‌های ذهنی‌اش را پیاده می‌کرد.

ع. ف: دیالوگ‌ها چطور؟

ش. ص: آن‌ها را پیش‌تر با «نعلبندیان» نوشته بود. اتفاقاً روی گفتارها مدّت‌ها کار کرده بود. امّا دکوپاژ را سر صحنه انجام می‌داد.

ع. ف: با بازیگر چقدر تمرین می‌کرد؟

ش. ص: آن‌چنان تمرین نمی‌کرد امّا سعی داشت فضای اثر را به ما توضیح دهد -به جای آن‌که به طور مکانیکی از بازیگر کار بکشد. در واقع با توضیح فضای اثر می‌خواست بازیگر در آن غرق و اثر را زندگی کند. آن‌جاست که دیگر حتّی بداهه‌های بازیگر هم نسبت به فضای داستانی، قابل توجیه می‌شود. طوری برای من توضیح می‌داد که سر صحنه فکر می‌کردم در یک دنیای دیگر هستم.

ع. ف: لوکیشن کجا بود؟

ش. ص: خارج از شهر، در محله‌ای به نام «کاووسیه».

ع. ف: از فیلم‌ها می‌پرسم. مثلاً «مرگ یک قصه». خودِ نصیب چگونه‌گی ورود به فیلم‌هاش را توضیح می‌داد؟

ش. ص: خیلی کم دربارۀ موضوع فیلم‌هاش حرف می‌زد. بیش‌تر آنچه قرار بود تصویر شود را توضیح می‌داد.

ن. ن: آخر نیازی هم نبوده -وقتی فیلم‌هاش این‌قدر ساده‌اند و فقط نیازمند دقّت. در همان «مرگ یک قصه» زن و مردی قصد ازدواج دارند، عاشق‌اند؛ امّا در جهان فیلم به علّت جنگ و مشکلات دیگر، مجالی برای عاشقی نیست. ناگزیر آدم‌ها به دیوانه‌گی پناه می‌برند. مضمون «دیوانه‌گی» در فیلمِ دیگرش نیز به چشم می‌آید که گویی نشانِ رهایی است از جهان پرآشوب. در «مرگ یک قصه» که اصلاً جمله‌ای هست در باب دیوانه‌گی و رهایی. می‌گه دیوونه‌خونه کدوم وَره، از این وَره؟ از اون وَره؟ یا جمله‌ای که می‌گوید برای دوست داشتن باید کودک بود. من فکر می‌کنم این دو فیلم دربارۀ رهایی هستند؛ دربارۀ رها شدن از بند دنیا -به قصد دوست داشتن. در «مرگ یک قصه» آدم‌های دنیا از عشق حرف نمی‌زنند بلکه اشیاء دم از عشق می‌زنند. پدرم شیفتۀ «مولانا» بود و صحنۀ نجواهای اشیاء من را یاد بیتِ «ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم، با شما نامحرمان ما خامشیم» می‌اندازد. در عین حال شخصیت‌های فیلم‌هاش دچار یک سلوک عارفانه هستند. شاید راه حلی است برای همان رهایی. آخرین صحنۀ «چه هراسی دارد…» شخصیت زن به نوعی رها و رستگار شده و به نور می‌پیوندد.

ع. ف: از شخصیت‌اش بگویید. خالق آن دو آوانگارد چجور آدمی بود؟

ش. ص: نصیب شخصیت پیچیده‌ای داشت. با حافظه‌ای حیرت‌انگیز و سواد بالا -به خصوص در زمینۀ ادبیات کهن ایران؛ امّا ویژگی شخصی‌اش این بود که مرد خانواده بود. نصیب تا زیر پای مادرش لگن می‌گذاشت. کور شده بود امّا –تا وقتی توان جسمی داشت- زیر بار نمی‌رفت مادرش را به خانۀ سالمندان منتقل کنند. زندگی را ساده می‌گرفت. هر شب هم دوستانش را در خانه جمع می‌کرد.

ع. ف: و نام آن دوستان؟

ش. ص: «سعید نادری»، «فرخ تمیمی»، «یدالله رؤیایی»، «بهرام اردبیلی»، «هوشنگ آزادی‌ور»…

ع. ف: درصدی از بینایی‌اش برگشت ظاهراً…

ش. ص: بسیار محو می‌دید؛ امّا باور کن در همان کم‌بینایی هم می‌توانست فیلم بسازد اگر بهش امکان ساخت می‌دادند.

ع. ف: چطور؟

ش. ص: نصیب در همان دوران ایده‌های ذهنی‌اش برای ساخت فیلم را روی ضبط صوت پیاده می‌کرد. نمی‌توانست درست بنویسد امّا صدای خودش را ضبط کرده بود به امید روزی که با همین چشم‌ها بتواند فیلم بسازد.

ع. ف: آن صداها الآن کجاست؟

ش. ص: سر ارث و میراث، یکی از برادرانش کسی را فرستاد پی سند خانه و بسیار اسناد را بردند و نوارها را نیز.

ع. ف: اصلاً چرا کور شد؟ قضیۀ الکل تقلبی واقعیت دارد؟

ش. ص: نه واقعاً. همه تا مدت‌ها انداختند گردنِ مشروب تقلبی امّا مسئلۀ دیگری بود که سال‌ها بعد فهمیدیم و برای اولین بار است که می‌گویم. یک روز شوهر خواهرم تلفن کرد که نصیب حالش بد است. کور شده بود. بعد درصدی از بینایی‌اش برگشت و چندین سال هم زندگی کرد؛ امّا دکترها یک اسکن مغز از او نگرفتند. یکی می‌گفت آب سیاه است و یکی گفت مشروب تقلبی است و پرونده را بستند. نصیب چند سال با اعصاب خراب -که گاه بی‌دلیل داد می‌زد، گاه تشنج می‌کرد- ادامه داد تا اینکه حالش واقعاً بد شد و بردیمش پیش دکتر اعصاب. دکترش «آرش میراب‌زاده» بود. «میراب‌زاده» گفت خانم صاحبی این فراتر از مشکل اعصاب است و باید یک بررسی اساسی شود. یک نامه نوشت که نصیب را بستری کنند و آزمایشات لازم گرفته شود. رفتیم بیمارستان بیقه‌الله و گفتند ده سال است که مغزش آب آورده. بعد فهمیدیم علّت فریادهاش چه بوده؛ صداهای زیادی در سرش می‌شنیده.

ن. ن: دیوانه شده بود. انگار به قصد رهایی، دیوانه‌گی را انتخاب کرد؛ درست مثل فیلم‌هاش…

ش. ص: خلاصه قرار شد فوراً جراحی شود. مانده بودیم کدام بیمارستان را برای جراحی انتخاب کنیم که شروع کرد فریاد زدن که من را ببرید خانه، نمی‌خواهم اینجا بمانم. به زورِ داد و بیداد گفتیم ببریمش خانه تا نوبت جراحی‌اش برسد. در این حین مادرش را هم گذاشته بودند خانۀ سالمندان -چون دیگر نصیب قادر به پرستاری نبود و ما هم با نصیب از این بیمارستان به آن بیمارستان… آمد خانه و با جای خالی مادرش مواجه شد. حال خودش هم که ویران بود؛ نه چشم داشت و نه حالت طبیعی. می‌گفت چرا مادرم را بردند؟ داد می‌زد که این چه بلایی است سرش آمده. گریه می‌کرد. چند ساعت بعد هم خودش را از تراس پرت کرد پایین… دوباره بردیمش بیمارستان. خون‌ریزی داخلی کرده بود. دنده‌اش شکسته بود و وارد ریه‌اش شده بود. چند روز زنده ماند که خبر آوردند مادرش در خانۀ سالمندان فوت کرده. ده روز بعد هم نصیب مُرد.

ن. ن: رها شد…

ع. ف: چند سالش بود؟

ش. ص: ۶۳ سال داشت و ۶ بهمنِ ۸۲ فوت کرد.

ع. ف: متأسفم… قبل از عارضۀ چشم کدام مستندها را ساخت؟

ش. ص: «روستا در جنگ» بود، مستندی بود دربارۀ تربت جام، «موزۀ آبگینه»، «از اصفهان تا ابرقو» و …

ع. ف: چرا دوستان نزدیکش امکان ساخت فیلم را فراهم نکردند؟

ش. ص: خودشان هم لنگ در هوا بودند در پی امکان ساخت فیلم. من خودم هم آن سال‌ها چند نمایش‌نامه به تلویزیون ارائه دادم که زیرش ضمن تشکر از ارسال متون، عذر خواسته بودند که نمی‌شود تأییدش کرد.

ع. ف: ایده‌های ذهنی‌اش که روی ضبط صوت پیاده کرده بود دربارۀ چه بود؟

ش. ص: دلش می‌خواست ادامۀ «چه هراسی دارد…» را بسازد.

ن. ن: و داستان «فرود» ِ شاه‌نامه؛ پسرِ سیاوش؛ امّا هیچ‌وقت نشد…

 

 

 

 

 

 

اسکرول به بالا